<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دورازخانه...                            </title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 15:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اختیار در تصمیم‌گیری</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;«دخترها با هزار آرزو با يک پسر دوست مي‌شوند اما پسرها فقط با يک آرزو با هزار دختر دوست مي‌شوند!*»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من مرد نیستم که بدانم این جمله تا چه حد صحت دارد اما مطمئنم همه دختر خانمها به کرات جمله‌هایی با مضامین مشابه شنیده یا گفته‌اند. در جوامع غربی هم کم ‌و بیش قضیه به همین شکل است اما برای هردو طرف! وارد مقوله قضاوت ارزشی نمی‌شوم که آیا چنین روندی صحیح است یا نه. کسی که آن را موجه بداند با حرف بنده و شما نگرشش را عوض نخواهد کرد و برعکس. هدفم از نوشتن این مطلب چیز دیگریست. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروزه آگاهی افراد از مسائل و خصوصا روابط میان- فردی قابل قیاس با گذشته نیست. عمومآ از عواقب رفتارها و عملکردهای خود و دیگران آگاه هستیم و عمر ساده‌لوحی‌ها و زودباوری‌ها هم دیگر به پایان رسیده. رابطه جنسی خارج از ازدواج در جوامع غربی به وفور دیده می‌شود و عمومآ هم از سوی جامعه پذیرفته شده؛ در حدی که داشتن چنین ارتباطی لزومآ نباید به ازدواج ختم شود و طرفین هم از این مسآله آگاهند. خیلی‌ها به واسطه نیاز جنسی و خیلی‌ها هم از روی علاقه و عشق به طرف مقابل رابطه‌ای را شکل می‌دهند و اگر به هر دلیلی هم ارتباط قطع شد کسی گلایه‌ای ندارد چون از ابتدا همه چیز واضح و روشن بوده است. درست مثل یک قرارداد نانوشته. اما قضیه در جوامع سنتی و مذهبی به این شکل نیست. در چنین جوامعی وقتی پای&lt;FONT color=#000000&gt; ‌تصمیم‌گیری‌های&lt;/FONT&gt; بزرگ زندگی درمیان باشد همه کم و بیش از اصول کلی حاکم بر جامعه پیروی می‌کنند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;طی سالیان گذشته ارتباط جنسی خارج از ازدواج میان جوانهای جوامع سنتی به شکل کورکورانه و تبعیتی ناقص از الگوهای غربی رواج پیدا کرده که نهایتآ برای طرفین خالی از دردسر نیست. تا آنجا که پای اقناع غریزه در بین است دختر و پسر به اصطلاح روشنفکر هستند و مخالفتی ابراز نمی‌کنند. اما به واسطه قدرتمندی سنتها، روند این ارتباط روندی ناقص است چون اصولآ سایر الگوهای جامعه بر الگوهای غربی منطبق نیست. دختر یک جامعه سنتی که به رابطه جنسی خارج از ازدواج تن می‌دهد بر اساس نگرش کلی حاکم بر مناسبات اجتماعی همیشه به ازدواج فکر می کند حال آنکه پسر چنین جامعه‌ای  وقتی پای ازدواج درمیان باشد تازه به یاد سنتها می‌افتد! ارتباط جنسی قبل از ازدواج دقیقآ به قیفی شباهت دارد که ممکنست تعداد زیادی از دخترها را در دهانه خود جا داده باشد اما وقت ازدواج همه آنها امکان عبور از سوراخ قیف را پیدا نخواهند کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در سفری که به ایران داشتم مکررآ از دخترها و پسرها شنیدم که مناسبات مربوط به روابط جنسی تغییر کرده و دیگر مثل گذشته‌ها نیست. سوال من اینست که اگر این مطلب از غرب الگوگیری شده طرفین باید بخوبی بدانند که داشتن چنین رابطه‌ای به منزله هیچگونه تعهد مادام‌العمر چه به شکل ازدواج و چه در دایره رابطه‌ای آزاد نیست و بالاخره روزی به پایان خواهد رسید. اگر چنین است، چرا وقتی که ارتباط تمام می‌شود یکدیگر را سرزنش کرده و به بی‌وفایی متهم می‌کنند؟ مگر از قدرتمندی ارزشهای جامعه آگاه نیستند؟ یک بام و دو هوا که نمیشود. فردی که تا آن حد احساس قدرت میکند که درمقابل سنتها بایستد طبعآ باید پختگی لازم را هم برای پذیرفتن نقش و مسئولیت خود در قبال ناکامیها و عواقب احتمالی ناشی از تصمیم‌گیری  داشته باشد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به نظر من منصفانه نیست که بار تمام مسئولیتها تنها بر دوش مردها و پسرها گذاشته شود و معتقدم  زنان و دختران هم به همان نسبت از برقراری ارتباط جنسی لذت می‌برند و اصولآ اگر چنین نبود دلیل، ضرورت و اجباری برای تن دادن به ارتباط  وجود نداشت. باتوجه به آگاهی جوانها، ساده‌لوحانه است اگر بگوییم دخترها گول می‌خورند! اگر هم واقعآ چنین است باید با تکیه بر عقل و منطق چنین نقیصه‌ای را برطرف کرد. این قبیل ناآگاهیها و آسیب‌پذیری‌ها خاص دوران اجداد ما بود نه عصر حاضر. اگر فرد با خود صادق باشد و حد و مرز توقعات خود و طرف مقابل را بشناسد بخوبی می‌تواند تشخیص بدهد که آیا آینده یک ارتباط برآورنده توقعات او هست یا نه و بر این اساس، قادر است بهترین تصمیم را بگیرد که نهایتآ احساس نکند مغبون شده است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;*یک جوک که ظاهرآ از واقعیت نشآت گرفته!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 15:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسن طلب</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-289.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;«&lt;STRONG&gt;حسن طلب&lt;/STRONG&gt; که به نام ا&lt;STRONG&gt;دب‌سوال&lt;/STRONG&gt; و ا&lt;STRONG&gt;دب‌طلب&lt;/STRONG&gt; نیز خوانده میشود، آن است که از کسی چیزی بخواهند با ظرافت و حسن تعبیر ادبی، چنانکه حالت خفت و خواهش و جنبه تمنا و ذلت سوال و گدایی از آن سلب شده باشد و طبع طرف سوال را نشاطِ بخشندگی برانگیزد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معروفست که روزی سلطان سنجر در میدان بازی گوی و چوگان از اسب به زمین خورد و چهره او را خراشی رسید و به این مناسبت امیر معزی رباعی ذیل را بر بدیهه گفت که مشتمل بر تمنای اسب است:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شـــــاها ادبــــی کن فلک بدخــــو را&lt;BR&gt;کآســـــیب رسانـــــــید رخ نیــــــکو را&lt;BR&gt;گر گـــــوی خــطا کرد به چوگانش زن&lt;BR&gt;ور اسب غــلط کرد به من بخش او را*»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عمیقآ معتقدم که هرکاری آداب خاص خودش را دارد حتی کارهای خلاف! وقتی وارد بحثی می‌شویم یا درخواست چیزی از کسی داریم آیا بهتر نیست به جای داشتن لحن طلبکاری و باجگیری و خودبرترانگارانه، اندکی خضوع و خشوع نشان بدهیم و خواسته‌مان را با ملایمت مطرح کنیم، خصوصآ وقتی که قصد عذرخواهی و رفع کدورت باشد؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فردی تماس گرفته بود که موردی را به قول معروف از دل اینجانب دربیاورد. چنان با نخوت و لحنی تند صحبت می‌کرد که احساس کردم برای وصول طلب تماس گرفته نه پرداخت بدهی! انگیزه‌ای هم اگر برای بخشش وجود داشت با آن لحن متفرعن به‌کلی از بین رفت. یاد «حسن طلب» افتادم که تنها یک صنعت شعری نیست و اساسآ صنایع ادبی خود از بطن ملاحظات حاکم بر رفتار و ارزشهای فرهنگی هر جامعه زاده می‌شوند. رفتار آن آشنا یادآور حکایت زیر بود:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فردی که نیاز به همآغوشی داشت با لحنی بی‌ادبانه به دیگری می‌گوید: «آهای فلانکاره! یه قرون بهت میدم، بریم بالای کوه فلانت کنم!» طرف پاسخ میدهد: «به زبون خوشت بیام، یا پول خوبت یا راه نزدیکت؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*فنون بلاغت و صناعات ادبی تالیف استاد جلال الدین همایی، چاپ بیستم، صفحه ۳۱۶&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 01:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=289</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-289.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جدیدترین طرح پیشگیری از سوانح رانندگی در کانادا</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;طرح استفاده از کمربند ایمنی جدید از اول اکتبر ۲۰۰۹ در سراسر شهرهای کانادا به مورد اجرا گذاشته شده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نتایج مطالعات جامع «شورای ملی ایمنی بزرگراه‌ها» در زمینه این کمربند ایمنی که جدیدآ طراحی شده حاکی از آن است که استفاده از کمربند مذکور چنانچه به درستی نصب شود علاوه بر کاستن فشار خون تا سقف ۴۰٪ قادر است احتمال وقوع تصادفات را نیز به میزان ۹۵٪ کاهش داده و از مرگ حتمی بسیاری از افراد در سوانح رانندگی پیشگیری نماید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;نظر به اهمیت حیاتی مطلب، لطفآ به دوستان و آشنایان اطلاع رسانی کنید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; ضمنآ لازم به توضیح است که روش صحیح نصب کمربند ایمنی جدید در&lt;STRONG&gt; &lt;A href=&quot;http://picasaweb.google.com/ghashieh/SeatBelt?authkey=Gv1sRgCOnZzsOR7eao6AE#5398953940371065026&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;/STRONG&gt;نمایش داده شده است.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;BR&gt;- با تشکر از «&lt;STRONG&gt;زهره ایروانی‌منش&lt;/STRONG&gt;» برای ارسال لینک انگلیسی&lt;BR&gt;- متن انگلیسی در قسمت «ادامه مطلب»&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 02:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نهم آبان دومین سال</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;A href=&quot;http://www.semital.com/g.htm?id=30018&quot; target=_blank&gt;به یاد منصــــــــور...&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://madlen.persiangig.com/pari.mp3&quot; target=_blank&gt;***********&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;A href=&quot;http://picasaweb.google.com/lh/photo/OOJUrWktBpdgY_jKFU2cMw?authkey=Gv1sRgCO-kpfKrla27jwE&amp;feat=embedwebsite&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://lh5.ggpht.com/_Pc86Q59qT9o/Sut-hf98y6I/AAAAAAAAAGM/niwp5IH6BMo/s400/Picture%20032.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/CENTER&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;FONT size=3&gt;باری، غزاله‌ای &lt;/FONT&gt;&lt;/CENTER&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;FONT size=3&gt;در سینه افق&lt;BR&gt;بر خون نشست و باز به ظلمت روانه شد&lt;BR&gt;شب جاودانه شد...&lt;BR&gt;                                     &lt;/FONT&gt;&lt;/CENTER&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;BR&gt; لینکهای مرتبط: &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;۱- &lt;A href=&quot;http://www.sheblie.blogfa.com/post-37.aspx&quot; target=_blank&gt;منصور و غزال&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;۲-&lt;A href=&quot;http://www.sheblie.blogfa.com/post-123.aspx&quot; target=_blank&gt;رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه...&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;۳- &lt;A href=&quot;http://www.sheblie.blogfa.com/post-136.aspx&quot; target=_blank&gt;باران اندوه...&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;۴- &lt;A href=&quot;http://www.sheblie.blogfa.com/post-125.aspx&quot; target=_blank&gt;سپاس&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;۵- &lt;A href=&quot;http://www.sheblie.blogfa.com/post-126.aspx&quot; target=_blank&gt;هجرت&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;۶- &lt;A href=&quot;http://www.sheblie.blogfa.com/post-138.aspx&quot; target=_blank&gt;حالا رنگها&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;۷- &lt;A href=&quot;http://www.sheblie.blogfa.com/post-143.aspx&quot; target=_blank&gt;بیست و هفتم دیماه&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;۸- &lt;A href=&quot;http://sheblie.blogfa.com/post-212.aspx&quot; target=_blank&gt;در سوک منصورمان، به مادر و نوعروس تا همیشه داغدارش، فرخنده و غزال&lt;/A&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;۹- &lt;A href=&quot;http://www.sheblie.blogfa.com/post-213.aspx&quot; target=_blank&gt;باران همدلی&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 21:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعهد خوشنویس یا التزام شاعر؟!</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;توجه شما خوانندگان محترم را به این شعر نغز پرمغز جلب می‌کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بود خطاطی که هی خط می‌کشیـد*&lt;BR&gt;وز برای رسـم زحمـــــــت می‌کشیـد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفتمــــــش جانا چرا خط می‌کشـی&lt;BR&gt;وز برای رسم زحمــــــــت می‌کشی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفت من تا زنــــــده‌ام خط می‌کشم&lt;BR&gt;وز برای رسم زحمـــــــــت می‌کشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;*شاعر نامعلوم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 23:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احتیاج، مادر اختراع</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;طبق توصیه پزشکان باید زیاد آب بخورم. هم برای کارکرد بهتر کلیه‌ها و هم اینکه داروها باعث می‌شوند دهانم همیشه خشک باشد. به همین دلیل لازم نیست خودم را مجبور به آب خوردن بکنم. زیاد تشنه می‌شوم و بدون اغراق، روزی شش- هفت لیتر آب می‌خورم به اضافه چند لیوان آب گریپ‌فروت و صد البته که مصرف این مقدار مایعات عواقب پر دردسری هم دارد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز که رسیدم خانه بدجور احساس تشنگی می‌کردم. یکراست رفتم سر یخچال و پارچ آب فیلتردار را که بدلیل وجود فیلتر ساختار عجیب و غریبی دارد و نمی‌شود مستقیمآ آب را از آن سرکشید برداشتم. نگاهی به سبد ظرفها انداختم که لیوانی، استکانی، فنجانی، کاسه‌ای، چیزی برای ریختن آب پیدا کنم. همه چیز توی ظرفشویی بود و در انتظار اینکه«مردی از خویش برون آید و کاری بکند*»! استفاده از لیوان‌های کریستال یا لیوان‌های مهمان(همانها که سال تا سال درون قفسه خاک می‌خورند و اصولآ معلوم نیست چرا خریداری می‌شوند!) هم چیزی جز دردسر نیست. آنقدر باید با آنها آسه برو آسه بیا رفتار کنی که یکوقت نشکنند و سرویسشان ناقص نشود که آنوقت سروکارت با گیسو خانم است! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تشنگی بدجور فشار آورده بود و حوصله خم شدن و باز کردن کابینت‌ها را هم نداشتم. در یک لحظه طلایی، چشمم افتاد به قیفی که درون سبد ظرفهای شسته بود و از آن برای خالی کردن دوغ خانگی در شیشه استفاده میکنم. در پی فعال شدن یک قریحه آفرینندگی بی‌همتا، برش داشتم و با انگشت وسطی دست چپ سوراخ پایین قیف را مسدود کردم و به این ترتیب منحصر به فردترین ابزار آبخوری جهان را ابداع نمودم! داشتم قیف سوم گواراترین آب زندگیم را می‌نوشیدم که دیدم دخترم گیسو که در استفاده از وسایل قانونمندیهای تخطی ناپذیری دارد در آستانه آشپزخانه ایستاده و با نگاه عاقل اندر سفیه به من خیره شده و از سر تحیر و تآسف کله تکان می‌دهد! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*حافظ: شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفـی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکنــد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پ ن: برای اقناع حس کنجکاوی خواننده محترمی که دوست دارد از آمار این وبلاگ سـر&lt;BR&gt;در بیاورد میخواستم شمارنده Site&lt;FONT color=#009900&gt;meter&lt;/FONT&gt; را برای 24 ساعت بگذارم امــ! بنا به دلایلی در&lt;BR&gt;این تصمیم تجدیدنظر کردم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 02:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاخ و دم ندارد</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;«محمدمهدی زاهدی وزیر علوم دولت نهم ادعا کرد &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;که از سوی کمبریج به عنوان &lt;STRONG&gt;نابغه ریاضی قرن&lt;/STRONG&gt; معرفی شده»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;الحق که مرز باریکی میان نبوغ و جنون وجود دارد!&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 01:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفهم که نیستی!</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;FONT size=3&gt;دهان‌دریدگی تقلید ناشیانه فرد ‌ضعیف‌الفهم از قدرت است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 02:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر...</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نشسته‌ام در«مرکز جوانان» و مگس می‌پرانم تا مراجع بعدی بیاید. تا حالا چهل دقیقه تآخیر داشته و من که معده‌ام دارد از گرسنگی سوراخ می‌شود منتظرم که بیاید و کارش را راه بیندازم و بروم یک سوپ عدس بخورم به یاد عدسی!&lt;BR&gt;ده دقیقه بعد در باز می‌شود و زن جوانی که معلوم است ماه‌های آخر بارداری را می‌گذراند و به سختی راه می‌رود با هن‌هن وارد اتاق می‌شود. می‌روم و صندلی راحت‌تری برایش از پای پنجره می‌آورم. زن زیبایی است. آرایش غلیظی که کرده در نظر اول او را سی و چند ساله نشان می‌دهد اما خوب که به چهره‌اش دقیق شوی متوجه می‌شوی که به زحمت سنش به بیست سال می‌رسد.خودم را معرفی میکنم و معرفی‌نامه‌اش را میگیرم. اشتباه نمی‌کردم؛ میشل کلوتیه، شانزده ساله! سر حرف را باز میکنم. لهجه انگلیسی بسیار خوبی دارد و اصلآ نمی‌شود از روی تلفظش به ملیتش پی برد. باتوجه به نام خانوادگیش حدس میزنم اهل کبک باشد. ایدز دارد و ماه آینده زایمان میکند. در پرونده‌اش نوشته‌اند که باتوجه به احتمال زیاد بیماری برای جنین(که دختر است) باید سقط جنین میکرده اما گوش نکرده و اصرار داشته که زایمان کند. میگویم نظر پدر بچه هم همین بود؟ می‌گوید نمی‌دانم پدرش کیست. می‌گویم کار می‌کنی؟ می‌گوید نه. می‌گویم با والدینت زندگی می‌کنی؟ می‌گوید پدرم در کشور خودش زندگی می‌کند و وقتی دو سالم بود مادرم بدون اطلاع پدرم مرا با خود به کانادا آورد. چند ماه است که از خانه بیرونم کرده. احساس می‌کنم از گفتن ملیتش طفره می‌رود. من هم سوالی نمی‌کنم. می‌گویم می‌دانی که بچه‌دار شدن یک مسئولیت مادام‌العمر است؟ می‌گوید بله. مادر خوبی خواهم بود و شروع می‌کند به فرانسه سلیس از مادرش بدگویی کردن. می‌گویم پس الآن کجا زندگی میکنی؟ می‌گوید اینجا و آنجا؛ هرجا که پیش بیاید. می گویم با یک بچه نوزاد که نمی‌شود اینجا و آنجا زندگی کرد. زایمانت ماه آینده است که اوج سرماست. می‌گوید برای همین آمده‌ام اینجا.&lt;BR&gt; احساس می‌کنم هنوز  خرابی وضعیتش را آنطور که باید و شاید نمی‌داند و همه چیز را بسیار ساده‌تر از آنچه هست می‌بیند. &lt;BR&gt;یک معرفی‌نامه برای مرکز مادران بی‌بضاعت و یکی هم برای پناهگاه زنان به دستش می‌دهم. به زحمت از جایش بلند می‌شود. تشکر می‌کند و می‌رود به سمت در. می‌گویم اگر به مشکلی برخوردی تماس بگیر. می‌گوید حتمآ. در را باز می‌کند و همانطور که پشتش به من است سرش را برمی‌گرداند و از روی شانه نگاهی به من می‌اندازد. در میان بهت و ناباوری من با لحنی گلایه‌آمیز به فارسی می‌گوید: نشناختی خاله؛ رضوانه هستم؛ دختر سیمین؛ و می‌رود...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگر گرسنه نیستم. انگار همین دیروز بود که موهایش را می‌بافتم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 22:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فارسی شکر است(۱)</title>
<link>http://sheblie.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;«مفتی شــــهر که مردم ملکش میخوانند&lt;BR&gt;قول ما نیز چنین است که او آدم نیست!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;و با حافظ، در سالروز بزرگداشتش:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;«می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب&lt;BR&gt;چـــــون نیـــــک بنگری همه تزویــــر میکننـــد»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;تصنیف&lt;/FONT&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.semital.com/g.htm?id=11828&quot; target=_blank&gt;آستان جانان&lt;/A&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;با صدای استاد شجریان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تصنیف &lt;A href=&quot;http://www.semital.com/g.htm?id=18330&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مزرع سبز فلک&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; با صدای استاد شجریان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تصنیف &lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.semital.com/g.htm?id=11829&quot; target=_blank&gt;شیدایی&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; با صدای استاد شجریان&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ ن: نام شاعر بیت اول را متآسفانه بیاد نمیآورم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 00:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheblie&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>sheblie</dc:creator>
<guid>http://sheblie.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
